من نگاهم خسته بود
من دلم آشفته بود
دل پر از آزار سرد روزگار
راوی احساس گرم و خسته بود
دل آسمان تپيد
شور عشقش برجهيد
باد سر بر رويا کشيد
کوهساران را دويد
آسمان را از نگاهش بر زمين
پرده اي زيبا کشيد
يک پرستوي پر از شوق بهار
در نگاهم پرکشيد
آن همه زيبايي بکر نگار
شد برايم جام هاي زرنگار
پس دلم آن جامها را سرکشيد
مستِ مست از گرمي جام زرين
پر ز غوغاي سرود صامت دشت برين
گوش دل شد خسته از فريادها
دل سپردم ،
و شدم من همره پروازها
پس دويدم تا حدود بيکران
بر جهيدم تا به اوج
پرکشيدم تا به عرش
من دگر خالي شدم از هرچه بود
تا که پر گشتم ، از آن جاری سرود
بر لب رودی که در من ميدويد
با صدای سازِ جانِ جانِ من کو مي سرود
حال ميگويم و ميگويم که باز
آرزويم آن سرود و همچو ساز
تا که آوازش بخواند بر دلم
شرح ايمان و گل و آن پاک راز
سید رضا حسينی ©