نگاشته شده توسط: Seied Reza Hosseiny | جولای 4, 2007

بهاران

بيا بشنو ز من ديگر روايت
كه گويم از دل و جانم حكايت

سخن ها داستان ها ناشنيده
كلامي كز دلم بيرون رميده

همي شب بود و تيره روزگارم
مرا دل زار بود و دور يارم

سرشك درفشانم بود هردم
درون پر آتش در سينه دردم

ز هجر يار زخمي در وجودم
تنيده عشق اندر تار و پودم

شكسته بال و پر بر جاي مانده
به دور از آرزو از پاي مانده

اميد و آرزوهايم شتابان
فنا شد چون سراب اندر بيابان

خزان مي بود هردم زندگاني
نبودي دردلم شور جواني

بسي غم خوردم از سردي دوران
همي غافل ز حكمت هاي يزدان

ندانستم كه چون دردي است در جان
به رحمت خالقم داده است درمان

ببخشد بر كوير تشنه باران
زمستان بگذرد آيد بهاران

شود گيتي دگر باره گلستان
نماند غير يادي از زمستان

بهاران آمد و مهري به دل داد
دل ناشاد مارا كرد او شاد

دوباره پشت من چون سرو شد راست
به مهري كو غم جانكاه ما كاست

شدم بار دگر رقصان و شيدا
چو جاري رود غران سوي دريا

چو پيچيد عطر او خوش در مشامم
بشد آب گوارا مي به كامم

شدم سرمست و پرشور و غزلخوان
به رستاخيز جانبخش بهاران

بتابيدي دوباره مهر رخشان
برون شد تيره شب از روزگاران

اشارت شد دلم را سوي جانان
قيامت كرده اندر دل بهاران …

سید رضا حسينی ©


یک پاسخ بگذارید

Your response:

دسته‌ها