نگاشته شده توسط: Seied Reza Hosseiny | ژوئن 11, 2008

شور جان

باز آمد شور جان اندر زبان
آتش عشقم فروزد این جهان

باز جانم آمده اندر گلو
تا بگوید شرح عشقش مو به مو

باز آمد بوی جان افزای او
یوسف است و من همی یعقوب او

باز هم سوداییم مستم ز شور
جان جانم پر ز آواز است و نور

باز اشکم میچکد از چشم کاو
شادی جان است و من خواهان او

باز دل پر میکشد بر آسمان
مرغ دل آزاد گشته از جهان

باز کوهم مهربان و استوار
همچو رودم جاریم چون جویبار

باز هم شادم سخنگو مست مست
صادقم پاکم جوانم می‌ پرست

باز سهرابم نیکبخت و راد کاو
جان من گیرد بود جانان هم او

باز‌ای جانا اشارت کن مرا
تا بسوزم هرچه اندر این سرا

باز هم ای نو بهار خوب روی
چشم گردان و ببین این زرد روی

باز‌ای همراه خوب دل نواز
صحبتی با این خراب پاک باز

بازای رویت ز زیبایی چون ماه
باش اندر آسمان شام سیاه

باز هم نبود مرا دیگر کلام
عاشقی معنیست ناید در کلام

سید رضا حسينی ©

نگاشته شده توسط: pithypoem | آوریل 17, 2008

آواز

من نگاهم خسته بود
من دلم آشفته بود
دل پر از آزار سرد روزگار
راوی احساس گرم و خسته بود
دل آسمان تپيد
شور عشقش برجهيد
باد سر بر رويا کشيد
کوهساران را دويد
آسمان را از نگاهش بر زمين
پرده اي زيبا کشيد
يک پرستوي پر از شوق بهار
در نگاهم پرکشيد
آن همه زيبايي بکر نگار
شد برايم جام هاي زرنگار
پس دلم آن جامها را سرکشيد
مستِ مست از گرمي جام زرين
پر ز غوغاي سرود صامت دشت برين
گوش دل شد خسته از فريادها
دل سپردم ،
و شدم من همره پروازها
پس دويدم تا حدود بيکران
بر جهيدم تا به اوج
پرکشيدم تا به عرش
من دگر خالي شدم از هرچه بود
تا که پر گشتم ، از آن جاری سرود
بر لب رودی که در من ميدويد
با صدای سازِ جانِ جانِ من کو مي سرود
حال ميگويم و ميگويم که باز
آرزويم آن سرود و همچو ساز
تا که آوازش بخواند بر دلم
شرح ايمان و گل و آن پاک راز

سید رضا حسينی ©

نگاشته شده توسط: Seied Reza Hosseiny | جولای 14, 2007

طبيب دل

چنان پيچيده عشقت در دل و جان
که گويي عاشقي را نيست درمان

چه ار زهرم دهي گر نوشدارو
تو خود باشي طبيب و درد و درمان

سید رضا حسينی ©

نگاشته شده توسط: Seied Reza Hosseiny | جولای 4, 2007

بهاران

بيا بشنو ز من ديگر روايت
كه گويم از دل و جانم حكايت

سخن ها داستان ها ناشنيده
كلامي كز دلم بيرون رميده

همي شب بود و تيره روزگارم
مرا دل زار بود و دور يارم

سرشك درفشانم بود هردم
درون پر آتش در سينه دردم

ز هجر يار زخمي در وجودم
تنيده عشق اندر تار و پودم

شكسته بال و پر بر جاي مانده
به دور از آرزو از پاي مانده

اميد و آرزوهايم شتابان
فنا شد چون سراب اندر بيابان

خزان مي بود هردم زندگاني
نبودي دردلم شور جواني

بسي غم خوردم از سردي دوران
همي غافل ز حكمت هاي يزدان

ندانستم كه چون دردي است در جان
به رحمت خالقم داده است درمان

ببخشد بر كوير تشنه باران
زمستان بگذرد آيد بهاران

شود گيتي دگر باره گلستان
نماند غير يادي از زمستان

بهاران آمد و مهري به دل داد
دل ناشاد مارا كرد او شاد

دوباره پشت من چون سرو شد راست
به مهري كو غم جانكاه ما كاست

شدم بار دگر رقصان و شيدا
چو جاري رود غران سوي دريا

چو پيچيد عطر او خوش در مشامم
بشد آب گوارا مي به كامم

شدم سرمست و پرشور و غزلخوان
به رستاخيز جانبخش بهاران

بتابيدي دوباره مهر رخشان
برون شد تيره شب از روزگاران

اشارت شد دلم را سوي جانان
قيامت كرده اندر دل بهاران …

سید رضا حسينی ©

نگاشته شده توسط: Seied Reza Hosseiny | جولای 4, 2007

ماه من

هر نفس تو در خيال مني
ماه مني شور جان مني

تو نور ديده من صبح روشني
تو صورت عشقي رو شن آفتاب مني

نسيم صبح را بگو برود ز شهر ما
چون تو خوب روي در کنار مني

هوشيار نمي شوم ز مستي خوش
چون تو ساقي صورت نگار مني

وه که سرخوشم از بي دلي به عيش
تا تو اندر دلي تو سوداي نامدار مني

حديث خوب ز دل آمد مرا برون
تو عافيتي بهر دل راز دار مني

تا تورا خوش به مجلسي هست حسن حضور
که را نظري افتد از سر لطف به همچو مني

همه داستان ليلي و مجنون و عاشقان دگر
چو قطره ايست ز درياي سرخ عشق همچو مني

تا تو در نظر آمدي دل از کف من برفت به شور
تويي نور به عالم تو آفتاب تابناک مني

مرا نماند ياد نامي ز خويشتن
تو ورد زباني کلام جان مني

اي دوست جان من بستان و بگو به من
که تو خوبروي مسيحا نفس يار دلنواز مني

سید رضا حسينی ©

دسته‌ها